دیدبان روسیه: تا مرکز مسکو فاصله چندانی نمانده، در انتهای بن بستی میان کوچه و پس کوچه های شلوغ شهر، کافه ای را یافتم که حال هوایش این شب ها دل هر شیعه ای را در سرمای مسکو گرم می کند. از پله ها که بالا رفتم ریش سفیدی با لهجه عربی خوشآمد گویی گفت. داخل سالن کافه شدم؛ صندلی ها را گرد آن چیده بودند و دور تا دور آن را به بیرق سالار شهیدان کربلا مزین کرده بودند. گوشه ای نشستم و منتظر شدم تا مراسمشان آغاز شود. آرام آرام همه صندلی ها پر شد و برخی بیرون از سالن اصلی کافه در گوشه و کناری می نشستند. قاری با لهجه لبنانی شروع به قرائت قرآن کریم کرد. در همین حین جوانی در حالی که دستمال های کاغذی بر دست داشت میان جمع می چرخید. قرآن که تمام شد، سوی چراغ ها کم و ال سی دی کافه روشن شد. شیخی از بیروت به صورت زنده دقایقی سخنرانی و شروع به خواندن فرازهایی از مقتل اباعبدالله الحسین کرد و شیعیان حاضر نیز در غربتی وصف ناشدنی هم چون ابر بهاری می گریستند؛ آرام اما جانگداز.

روضه شیخ با صوت زیبای عربی اش شدت گرفت و ناگهان آهی کشید و انگار باران رحمه الله الواسعه در کافه شروع به باریدن کرد؛ بی ریا و آرام هر کس در گوشه ای از کافه برای خودش می گریست. سخنرانی و روضه که تمام شد، جوانی وسط سالن ایستاد و دیگر جوانان به دورش حلقه زدند؛ او با لهجه عربی عراقی می خواند، جوانان به گردش سینه می زدند و ریش سفیدان و خانم های حاضر اما عموما همچنان آرام می باریدند.

بعد از حدود یک ربع سینه زنی تمام شد و همه روی پای خود به سمت حرم مولایشان حضرت اباعبدالله الحسین (ع) ایستادند و شروع به قرائت زیارت وارث کردند. هیاتشان تمام شد و نور کافه شدت گرفت. یکی با خود آبمیوه آورده بود و دیگری خرما، یکی هم سیب پخش می کرد. هیاتشان نه میکروفن داشت و نه بلندگو؛ از شام هیات هم خبری نبود؛ اما عجیب دلچسب بود.

کنار پیرمرد ریش سفیدی نشستم، نامش محمد لقیس بود و اهل بیروت. گفت 22 سالی می گذرد که در مسکو زندگی می کند. از برگزاری مراسم در کافه گفت و معتقد بود میکروفون و فرش هیات مهم نیست، بلکه حب امام حسین و تقواست که نجات دهنده دوستداران سیدالشهداست.

علی یحفوفی ریش سفید دیگر کافه بود، اهل بعلبک که حالا 29 سالی از زیست کردنش در مسکو می گذرد. او نیز به خاطراتش در ایام محرم در پایتخت سرزمین تزاری اشاره کرد و گفت در این کافه هر ساله ده شب اول دهه محرم ذکر مصیبت می شود و ما به همین روضه ها زنده ایم و برکت زیادی میان این سال ها نصیب ما شده است.

احمد صباح، صاحب کافه در تمام مدت در کنار درب ورودی نشسته بود و دقت می کرد مبادا کسی جای مناسب پیدا نکند. نزدش رفتم و با لهجه شیرینش اجرک الله به مصائب الحسین گفت. فلسفه برگزاری روضه در کافه اش را پرسیدم و تاکید داشت که من در این ایام فقط خادم حسین هستم و در این دهه رئیس کافه محسوب نمی شوم. او از تاریخچه روضه در کافه گفت. به حدود هفده سال پیش اشاره کرد که در اتاق کوچک محل زندگی اش در مسکو خیمه عذاداری سالار شهیدان کربلا را بر پا می کرده است و از 14 سال پیش که این کافه را گرفته است، در این مکان روضه امام حسین را بر پا می کند. می گفت ما آنقدر پول نداریم که همچون هیات های بزرگ در ایران تشریفات داشته باشیم، اما واجب است که در دهه عاشورا ذکر مصیبت امام حسین خوانده شود.

صباح به دختر یکی از دوستان لبنانی اش اشاره کرد و می گفت که سال گذشته در بیمارستان بود و دکترها قطع امید کرده بودند و با استمرار زیارت عاشورا در این ایام بهبود پیدا کرد. از او پرسیدم در گرانی مسکو، تعطیلی کافه آن هم برای یک دهه سخت نیست، لبخندی زد و گفت در این ده روز پول نمی خواهم و دوست دارم هستی ام را وقف سید الشهدا کنم.

شب عاشورا، کافه مسکو حال و هوای عجیبی داشت. در مسیر برگشت این ابیات حضرت حافظ به خاطرم آمد:

                   بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید                      از یار آشنا نفس آشنا شنید
ای شاه حسن چشم به حال گدا فکن                   کاین گوش بس حکایت شاه و گدا شنید

نویسنده: احمد وخشیته، سردبیر دیدبان روسیه؛

دیدگاه خود را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here